فریاد
نویســــندگان :
◊ تنها (9)
موضــــــوعات :
◊ برایه تو (9)
◊ زمونه (0)
آرشـیـــــــــــو :
◊ مرداد 1386 (1)
◊ تیر 1386 (8)
لینكســــــــتان :
◊ ضدحال
◊ زمونه
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
:[برایه تو , ]

انتظار
قلبی در این سوی دنیا و قلبی دیگر در آن سوی مرزها ، بی خبر از چهره قلب تنها …
نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد 1386 و 10:08 ق.ظ توسط تنها
ویرایش شده در - و -
:[برایه تو , ]
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری !
تو صاحب درد بودی ناله سر كن
خبر از درد بی دردی نداری
بنال ای دل كه رنجت شادمانی ست
بمیر ای دل كه مرگت زندگانی ست
مباد آن دم كه چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
مباد آن دم كه عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم كه از او درد خیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشك ریزد !
نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر 1386 و 11:07 ق.ظ توسط تنها
ویرایش شده در - و -
:[برایه تو , ]
عشق را می بینی؟
روی سکوی در خانه ی ما بنشسته است
عشق را می بینی ؟
بر در گنجه ی این خانه چه آویزان است
کاش تو نیم نظر بر سر دیوار حیاط می کردی
عشق را بر دیوار خودت می دیدی
که از میان ترک آجرها دست سوی من و تو برآورده
عشق را می بینی؟
روی گلهای حیاط ؟
روی برگهای درخت، دم حوض
نوک آن قله چطور؟
نوک قله کوه ،قله کوه بلند ته آن دشت چطور؟
ته آن دشت بزرگ
عشق را دیدم
کجا؟
آن یک خیابان پیشتر، در درون پاکتی
در دست مردی مهربان
دختری هم داشت آنرا در بغل
از سر یک چهار راهی می گذشت
از خیابانی که آمد
زندگی بود
رفت پیچید دست راست ، نه
دست چپ . خوب یادم نیست
هر چه بود اسم خیابان بود
کوی سرگذشت...
عشق را دیدم!!!
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و 07:07 ق.ظ توسط تنها
ویرایش شده در - و -
:[برایه تو , ]
خداوند عشق را برای ستودن چشمان زیبایت آفرید
و گل سرخ را برای نمایش سرخی لبانت
و تاریكی شب را نشانی از سیاهی چشمانت
و زلالی دریا را به زلالی دل تو
و مرا آفرید برای شناساندن عشق به من
و سكوت را آفرید برای آرامی دل عاشق من
و اینك تورا مانند پروردگار می ستایم
عشق من عاشقم باش!!!
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و 07:07 ق.ظ توسط تنها
ویرایش شده در - و -
:[برایه تو , ]
«من ازمردن نمی ترسم»
من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
هراس از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم
می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره
آسمان دلتان آبی ، عشقتان سرخ و آتشین
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و 07:07 ق.ظ توسط تنها
ویرایش شده در - و -
:[برایه تو , ]
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و 07:07 ق.ظ توسط تنها
ویرایش شده در - و -
:[برایه تو , ]
دوست دارم؟ |
فهمیدی اون روز من کجا رفته بودم یادته اون روز من بودم و تو بودی و ابرا بودن یادته آسمون خجالت می کشید یادته اون گربه رو همه دوست داشتن با ما باشن ما نمی خواستیم کسی با ما باشه یادته غرق شدیم تو حوض عشق یادته گرمی دستامونو یادته هرچی می خواستم که بگم ٬ تو خندیدی یادته رقص قلم رو ندیدی یادته لبامونو ٬ داغ داغ یادته هوا رو ٬ سرد سرد یادته همه می خندیدن ٬ میدویدن ما دوتا گریه می کردیم یادته دست زمون چطور میخواست جدامون بکنه یادته خورشید چقدر تند می دوید یادته ٬ ماه ٬ تو روز ٬ تو آسمون سرک کشید اونم فهمیده بود ما دوتا اونجا بودیم ولی حالا آتیش ها خاموش شده گرمی ها رفته دیگه همه چیز سرد و نمور و غمگینه ولی من هستم تو هستی شادی هست ما نمیذاریم روزگار برنده شه از عشق ما ما نمیذاریم کسی بتونه دستامونو جدا کنه ما می خوایم عاشق باشیم اینو قول میدی به من ؟ قول بده .... قول بده من بدونم... |
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و 07:07 ق.ظ توسط تنها
ویرایش شده در - و -
:[برایه تو , ]
دیوانه تو
گفتی كه به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روی گل باریدم
گفتی كه ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او را بوسیدم
گفتی كه ستاره شو،دلی را روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی كه برای باغ دل پیچك باش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی كه برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم وتو را به ساحل دیدم
گفتی كه بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و زدوریت نالیدم
گفتی كه شكوفه كن به فصل پاییز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روییدم
گفتی كه بیا و از وفایت بگذر
از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم
گفتم كه بهانه ات برایم كافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم
ت
نوشته شده در یکشنبه 10 تیر 1386 و 12:07 ب.ظ توسط تنها
ویرایش شده در - و -